جلال رفیع

سال ۱۳۶۳ هجری شمسی برای نخستین بار در خانه پیامبر اسلام که اکنون آرامگاه او و نیایشگاه میلیون‌ها زن و مرد مسلمانی است که در اجتماع عظیم حج حضور پیدا می‌کنند، برزمین نشستم و چشم دوخته بر ضریح ساده و پر راز و رمز مزارش، سخن گفتن با او را آغاز کردم.
ـ بزرگمردا! در آن روزگار که «عصر ارتباطات» نبود(!) و به طریق اولی هنوز «دهکده جهانی» هم آباد نشده بود(!)؛ سوار بر کدام اسب بادپیمای برق‌آسا فاصله عظیم میان حجاز و مدینه را تا ایران و خراسان پیمودی و مثل نسیم عطرافشان و سُکرآور بهار در مشام جان و ایمان ما از کودکی تا نوجوانی و از جوانی تا پیری چنین خوش نشستی؟ چندان که شناسنامه ما شدی، داستان زندگی تاریخی ما شدی، انگیزه و احساس و آرمان ما شدی؟...
جوانی ناشناس در کنار من نشست. اشک آرام‌ریز چشم‌های شگفت‌زده‌ مرا نه فقط نظاره، که شماره می‌کرد. طاقت نیاورد و زبان باز کرد. عرب بود و مصری بود. زبان عربی دست و پا شکسته‌ ایرانیان، از آن حیث برای آنان جالب و جاذب بود که ما می‌کوشیدیم تا سخت «کتابی» و به پندار خود «فصیح» سخن بگوییم. او نیز همین پرسش مرا در ذهن داشت. اینک در آن مجلس می‌دید و می‌شنید که آنچه در ذهن و ضمیر او پنهان است، بر زبان من آشکار شده است.
ـ ایران کجا؟ مدینه کجا؟
ـ مصر کجا؟ مدینه کجا؟
نام دکتر علی شریعتی برایش آشنا بود. کتابی به نام «العوده‌الی‌الذّات» را که ترجمه «بازگشت به خویش» است، خوانده بود و می‌دانست که نام نویسنده‌اش شریعتی ایرانی است. ذکر خیر این نویسنده ایرانی خراسانی،آن‌هم از زبان جوان مسلمان سنّی مصری، موجب شد که یاد نیکوبنیاد او، شعله‌ای دیگر را در اجاق خاطرات خاکستر شده‌ام برافروزد. یاد او و یاد آنچه او در معرّفی محمد(ص) نوشته بود.
ـ کتاب «محمد خاتم پیامبران»، در آغاز پانزدهمین قرن بعثت پیامبر اسلام، از انتشارات حسینیه ارشاد، به قلم متفکران و پژوهشگرانی مانند: دکتر سیدجعفر شهیدی، دکتر سیدحسین نصر، دکتر محمدجواد باهنر، دکتر علی شریعتی، دکتر عطاءالله شهاب‌پور، علامه طباطبایی، اکبرهاشمی رفسنجانی، مرتضی مطهری، سیدابوالفضل مجتهد زنجانی، مجتبی مینوی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، محمدتقی جعفری، سیدغلامرضا سعیدی، سیدهادی خسروشاهی، محمدتقی شریعتی، حسین نوری، سیدمرتضی شبستری، در دو جلد و در سال‌های ۱۳۴۷ و ۱۳۴۸ شمسی.
پس از کتاب «مرجعیت و روحانیت» که در آغاز دهه چهل شمسی فراهم آمده‌بود، این کتاب شاید دومین متن جامع و مستند و زیبای «همکاری و همگامی حوزویان محقق و دانشگاهیان پژوهشگر» را در برابر چشمان ایرانیان می‌نهاد. پیامبر اسلام، در قرن بیستم و در ایران، نقطه پیوند و مرکز ثقل هم‌اندیشی و هماوایی روحانیون و روشنفکران شده‌بود.
- چه خوب!
جوان مصری هم از «سید قطب» یاد کرد و از «دکتر طه حسین» و دیگران و «چه خوب!» نیز سخن تأییدآمیز او بود در تحسین همان محصول ارزنده‌ای که انتشارات حسینیه ارشادِ ایرانی‌ها به بازار اندیشه و ایمان و تحقیق و تفکر عرضه کرده‌است.
- «کار مشترک روحانیون و روشنفکران ایران، سرمشق است، الگو است».
گفتم حدیثی را که نخستین بار در همین کتاب و در مقاله محققانه «از هجرت تا وفات» به قلم دکتر شریعتی و با ترجمه تأمل‌برانگیز او قرائت کرده‌ام، به یاد دارم. شاید رازگشایی کند. شاید پاسخ پرسش «ایران کجا مکّه کجا؟ مصر کجا مدینه کجا؟» نیز باشد.
روزی پیامبر اسلام در پاسخ علی‌بن‌ابیطالب که از راه و رسم زندگی و برنامه حیات محمد(ص) سئوال کرده‌بود، کلماتی را بر زبان آورد که به قول شریعتی: «در چند رنگ زیبا و شگفت، خود را برای کسانی که شیفته زیبایی‌های روح یک انسان بزرگ و زیبایند، نقاشی کرد.» محمد(ص) به آرامی و زیبایی گفت: ـ برنامه حیات و راه و رسم زندگی مرا می‌خواهی؟ «معرفت» اندوخته من است. «خرد» بنیاد مذهب من است. «دوستی» اساس کار من است. «شوق» اسب راهوار من است. «یاد خدا» مونس دل من است. «اعتماد» گنجینه من است. «غم» رفیق من است! «دانش» سلاح من است. «شکیبایی» ردای من است. «رضا» غنیمت من است. «فقر» فخر من است! «پارسایی» پیشه من است. «یقین» توان من است. «راستی» شفیع من است. «پرستش» سرمایه من است. «کوشش» سرشت من است و «نماز» شادی من است. جوان مصری به وجد آمد و حدیث را یادداشت کرد. آن روز در مسجد مدینه، به همان دو جوان ایرانی و مصری گفتم: اگر ما مسلمانان مصری و ایرانی و حجازی، خرد را به بی‌عقلی و دوستی را به دشمنی و شوق را به کینه و نفرت، و یاد خدای محبوب را به فراموشی و اعتماد را به بی‌اعتمادی و بدبینی و غم را به نارفیق و دانش را به جهالت و جهالت مرکّب(!) و شکیبایی را به شتابزدگی و تنگ‌نظری، و رضا را به خشم و بی‌ظرفیتّی و فقر را به تحریف معنای عرفانی آن و پارسایی را به بی‌تقوایی و یقین را به زبونی و وادادگی، و راستی را به دروغ و ریا، و پرستش را به ابزار و امتیاز و کوشش را به اکراه و تحمیل و بیگاری و نماز را به حدیث غم‌افزای رمیدگی و ناشادی نسپاریم و نیالاییم و تحریف نکنیم؛ به‌خوبی در می‌یابیم که راز پرواز برق‌آسای پیام حکمت و ایمان و عشق و معرفت محمد(ص) از آسمان حجاز تا آسمان ایران و مصر چه بوده‌است؟ 
پیام محمد(ص) بر بام فکر و عقل و عشق و ایمان و معرفت برآمد و همه جا آمد و آمد و آمد و پرسید: «خانه دوست کجاست؟» اندیشه و عشق، سریع‌ترین پرواز را دارد. اندیشه و عشق، از هر در و دروازه‌ و دیوار و مانع و مشکلی عبور می‌کند؛ و عبور کرد و در خانه من و شما و در نهانخانه دل من و شما نشست.
غمش در نهانخانه دل نشیند 
به نازی که لیلی به محمل نشیند

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی